عَیّوق: اگر اشتباه نکنم عصر اول بهمن ماه سال ۱۴۰۲ بود که تیتر «مالک رحمتی استاندار آذربایجان شرقی شد» در خروجی همه خبرگزاریها و رسانههای آذربایجان شرقی قرار گرفت.
همین که خبر را رویت کردم، مرکب حکم خشک نشده جَلدی دنبال شماره تلفنش گشتم تا خیرسرم اولین خبر از جوانترین استاندار کشور را به نام خبرگزاری خودمان ثبت کنم.
شماره را پیدا کردم و چندین بار زنگ زدم و طبیعی بود که یا اشغال باشد و یا هم اصلا جواب ندهد. اما من ول کن ماجرا نبودم و اس دادم: «سلام و عرض ادب آقای دکتر؛ من فلانی هستم از فلان خبرگزاری چند دقیقه بیشتر هم وقتتان را نمیگیرم لطفا اگر صلاح میدانید، جواب دهید.»
این را که نوشتم دوباره زنگ زدم. جواب داد. با خودم میگفتم آخر این جوانک دهه شصتی بیتجربه چه در چنته دارد و چه میخواهد بگوید که بشود خبر برای من؟
بله؛ داشتم میگفتم اینبار جواب داد؛ صدایی جوان اما پرصلابت پشت خط بود. بر خلاف انتظارم که عادت داشتم مسوولان تازه منصوب را حسابی سوال پیچ و دستپاچه کنم تا در نهایت این بنده خداها را به اشتباه بیندازم و یک تیتر اجق وجقِ مخاطب پسندِ پربازدید از تویش درآورم، راه به جایی نبردم و در نهایت یک تیتر خبری و یک قول برنامه عملی برای توسعه متوازن استان از زبان رحمتی بیرون کشیدم.
«اولویتهای استاندار جدید آذربایجان شرقی برای توسعه متوازن» شد تیتر اولین مصاحبه مالک رحمتی در کسوت استاندار آذربایجان شرقی.
گفته بود با برنامه راهبردی و عملیاتی توسعه متوازن آذربایجان شرقی به میدان میآید و خداییش بد هم نگفته بود و همین که آمد و بر کرسی استانداری تکیه زد و نفسی تازه کرد؛ بلند شد و با معاونانش رفت سازمان مدیریت و برنامهریزی استان و این برنامه پرطمطراق را کرد دستور کار مدیریت و برنامهریزی استان.

اما اولین درخواست استاندار جدید آذربایجان شرقی این بود که صاحبان مناصب و افراد خاص یک وقت به سرشان نزند همه جا را به میمنت حضور ایشان بنرباران کنند و هرچه گل در گلفروشی های بالاشهر است بخرند، کادو کنند و ارسال نمایند محضر حضرتش….
وضعیت معیشتی و فشار اقتصادی را روی مردم کوچه و بازار به خوبی درک میکرد و لابد بیشتر به فکر اینها بود تا آنها!
بالا گفتم «رحمتی» همین که به کرسی استانداری تکیه زد، بلند شد و رفت دنبال کارهای اساسی استان. شاید بهتر بود بگویم اصلا به کرسی مذکور تکیه نزد و آمده نیامده دنبال پروژههای اساسی و رفع گرههای ناگشودنی استان دوید و چندی نگذشته بود که شد الگوی استانداران کشور و چه سرکوفتها که استانداران وقت سایر استانها از بابت دوندگی و حضور میدانی این استاندار جوان منحصر بفرد، از سوی رسانهها دریافت نکردند!
ما هم برداشتیم همین پیگیریهای جدی، داد و بیدادها و کمکاری برخی مدیران را کردیم سوژه طنز و بعضا سرفهها و اخمهای این استاندار جوان را هم در خبرگزاری ثبت کردیم.
در برخی از نوشتههای طنزآمیزم او را (مالک) خالی خطاب کرده بودم و گفته بودم خیلی جوان است و زبانم نمیچرخد بگویم آقای دکتر یا آقای استاندار! بدش نیامده بود و نوشتههای طنزم را هم گویا پسندیده بود؛ شاید بدسلیقه بود؛ هرچه بود، جرئت کرده بودم از نوشتههای رسمی و شسته رفته خبری فاصله بگیرم و کمی طعنه و شوخی چاشنی نوشتههایم داشته باشم.
یک روز در یکی از جلسات پرسید: شما به همه چیز به دیده طنز نگاه میکنید؟! گفتم نه آقای دکتر اتفاقا خیلی هم جدی هستم؛ فشار زندگی ذهنم را آشفته کرده است! این چرت و پرتها هم حاصل درگیری شدید کودک درونم با ندای درونم هست!
با خندهای بلند از این جواب طنزآمیزم هم استقبال کرده بود.
اما آخرین باری که مالک قصهمان را دیدم ۲۸ یا ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳ در سومین جلسه شورای برنامهریزی استان بود که خبر افتتاح فردای سد قیزقلعهسی توسط روسای جمهور ایران و آذربایجان را همان جا بهمان داد و خبری با تیتر «استاندار آذربایجان شرقی: سد بینالمللی قیزقلعهسی سالانه ۲ میلیارد متر مکعب آب را مدیریت خواهد کرد» رفت صفحه اول خبرگزاری فارس و بین اخبار برگزیده این خبرگزاری قرار گرفت.
آن روز خبر دیگری با عنوان« رئیسی و علیاف فردا سد قیزقلعهسی را افتتاح میکنند» از زبان شهید رحمتی تیتر اول صفحه اول خبرگزاری فارس را به خود اختصاص داده بود که بنده هم عکس و لینک خبر را از طریق ایتا خدمت ایشان فرستادم و گفتم: «آقای دکتر انشالله اگر مصاحبه اختصاصی ما هم جور شد و صلاح دانستید طوری تنظیم میکنیم در صفحه اول فارس درج شود.» ایموجی طلبکارانهای هم ضمیمه این درخواستم کردم تا از مالک قصهمان آخرین قول و جملهاش را دریافت کنم: «سلام و سپاس؛ انشالله بعد از سفر!»
این قول مکتوب را که گرفتم، عزم خود را جزم کردم که در این مصاحبه اختصاصی حسابی سر به سرش بگذارم و هر چه سوال دوپهلو و دوسرباخت در آستین دارم نثارش کنم و در نهایت یک کَلکَل تاریخی از او به جای بگذارم…
اما «بعد از سفر»ی در کار نبود و این آخرین سفر کاروان شهدای خدمت بود که مقصد آن نه سد قیزقلعهسی بود و نه معدن مس سونگون. مقصد آسمان بود و مالک به عهد خود وفا نکرد و آخر این طنز، جدی شد. مالک خندههای طنزآمیز و پرنیش و کنایه ما را هم با خود برد و اشک و آه و حسرت را نصیبمان کرد.
بعد از آن دیگر زبانم نچرخید او را (مالک) خالی خطاب کنم. هرچند مالک دلها بود. اما عنوانش به دکتر رحمتی، استاندار شهید آذربایجان شرقی تغییر کرد و این عنوان برای همیشه تاریخ جاودانه شد.
انتهای پیام/





